شبهای تنهایی
نوشتن را دوست دارم شاید برای ماندگاری بیشتر ،ایا در 100 سال بعد کسی این را می خواند.....
درباره وبلاگ


به کلبه ی محقر من خوش آمدید

گه گداری قطره ای از دریای زندگی رو اینجا

می نویسم

خوشحال می شم اگه اومدین اینجا برای

لحظاتی کوله بار خستگی تون رو با

یه استکان چای رفع کنم;)

---------------------------
به نظرات و انتقادات و حرف و حدیث هاتون

با دل و جان گوش می دم و خرسند می شم

مدیر وبلاگ : فرشته
-->
نویسندگان


پنجشنبه 23 آذر 1391 :: نویسنده : فرشته
ما معتقدیم که ” عصرِ ارتباطات ” نام ِ دروغینی بیش نیست . مثل ِ همان پدر و مادرهایی که دخترهای سبزه ء خود را ” سپیده ” مینامند و پسرهای کچل خود را ” زلفعلی ” و «سندرمِ داون» دارهای خود را ” فهیم” می خوانند ، سیاستمداران و مدیران و بزرگان ِ بشریت هم به دروغ این عصر را ” عصر ِ ارتباطات ” مینامند

این عصر ، عصر ِ ” تنهایی و در خود فرو رفتن ” است ! اینکه در جیب ِ همه ، از پیرمرد ِ ۸۰ ساله ی محله ی ما تا بچه های ۵ ساله  مهد کودکی یک تلفن ِ همراه است ، دلیلی بر با هم بودن ِ آدم ها نیست . هیچ کس یک ظهر ِ دلگیرِ جمعه که دلت دارد از سینه در می آید و خفه شدی از بی هم صحبتی ،  زنگ نمی زند و نمی پرسد ” حالت خوب است ؟ ” ، هیچ کس تو را به نوشیدن ِ قهوه های بیمزه ی کافه عکس و یا خوردن کیک های خوشمزه ی کافه فرانسه و یا حرف زدن در کافه سیاه و سپید با آن مدیر ِ بد اخلاقش دعوت نمیکند! هیچ کس نمی گوید بیا با هم برویم جاده چالوس و کباب و ماهی ِ قزل آلا بخوریم . هیچ کس تو را به پیاده روی یک عصر ِ پاییزی دعوت نمیکند. هیچ کس حتی تنهایی اش را با تو سهیم نمیشود. وقتی زنگ می زنند با خودت شرط می بندی که حتما کاری از تو توقع دارد و بدتر از آن شرط می بندی برای پرسیدن حالت زنگ زده است یا کاری دارد و همیشه می بازی.  و تماشایی است تعجب دوستان و اقوام وقتی فقط بخاطر دیدنشان بهشان سر می زنی یا تماس می گیری . سهم ِ ما از ارتباطات ،گسترش ِدردسرها و گرفتاریهایمان است .
عصر ِ ارتباطات  فقط یک فریب است . ما وسایل ِ ارتباطی را گسترش داده ایم که مادرها هر زمان دلشان خواست به فرزندان ِ بخت برگشته زنگ بزنند که ” کدوم گوری هستی ؟ ” و زن ها به شوهرهایشان زنگ بزنند ” کجایی؟ چرا دیر کردی؟ ” و شوهرها زنگ بزنند که ” به مامانم زنگ بزن حالش را بپرس ” و فرزندها به پدرهایشان بگویند” سر ِ راه برای من سی دی جدید ِ بِن ۱۰ هم بخر با چیپس ِ فلفلی و ماست ِ موسیر! “
ما هی هر روز تنها تر شدیم . هر روز منزوی تر شدیم. هر روز مجازی تر شدیم. ما در دنیای مجازی غرق شدیم ! ما یادمان رفت به پدربزرگ و مادر بزرگ هایمان سر بزنیم ، چون هر بار که می خواهیم از خانه بیرون برویم ، چراغ ِ اسم یک عالمه از دوستان ِ مجازی ِ ما روشن است و دلمان نمی آید بدون ِ ” گپ زدن ” با آنها برویم و وقتی ” گپ ” ِ ما تمام میشود دیگر دیر شده و خسته شده ایم از بس با کیبورد حرف زده ایم!
این گونه است که وب کم ها زیاد میشود و اِسکایپ و اوووو !  همه گیر تر می شوند و اینگونه است که ما مجازا عاشق ِ ” ع ” میشویم و “ع ” مجازا عاشق ِ ” الف ” و ” واو” می شود و آنها مجازا عاشق ِ دیگرانی که خود مجازا عاشق ِ دیگران اند!
اینگونه است که ما دلمان نمی خواهد از پشت ِ صفحه بلند شویم مبادا ” ع ” بیاید و برود و ما نبینیمش! اینگونه است که هی آدم ها تنها تر میشوند. اینگونه است که ما خواهرمان را دو هفته است ندیده ایم و حرف نزده ایم و فقط سه باری مجازا گپ زده ایم.
اینگونه است که نیمه شب می فهمیم پدرمان یک سفر ِ ده روزه  در پیش دارد و ما نمی دانستیم ، ولی می دانیم که دختر ِ فلان دوست ِ ندیده ، دیروز عروسکی خریده است که وقتی دلش را فشار دهی ” آی لاو یو ” میگوید! و پسر ِ فلان بلاگر تازگی ها نقاشی میکند و عکس نقاشی اش را هم دیده ایم ، اما سه هفته است که برادرمان را ندیده ایم !
اینگونه است که دیگر همسایه از همسایه خبر ندارد . کبری خانم دارد از فلان سایت ِ خانه داری دستور ِ تهیه ِ دسری که هفته پیش در “بفرمایید شام” خیلی مورد استقبال واقع شد را می خواند  و اصغر آقا دارد برای سفر به کرمان بجای علی آقا همسایه کرمانی مان  از سفرتور دات کام مشورت می گیرد!
اینگونه است که مردها درمحل ِ کارشان با زنان ِ خانه دار ِ بیکاری که از تنهایی مینالند چت می کنند و آنها را دلداری میدهند و میگویند زندگی همین است دیگر ! در حالی که  زن هایشان در خانه با مردهای دیگری از تنهایی و بی توجهی ِ همسران مینالند و دلداری داده میشوند!




نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 8 آذر 1391 :: نویسنده : فرشته

قرار نبوده تا نم باران زد،
دست پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم.
قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی.
ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی، خنده های مصنوعی،
آواز‌های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی...
هر چه فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم،
این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟
قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم،
از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم،
بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود.
باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند،
دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود.
یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند.
قرار نبوده این ‌همه در محاصره سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا،
قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد،
بی شک این همه کامپیوتر...و پشت های قوز کرده آدم های ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده...
تا به حال بیل زده‌اید؟
باغچه هرس کرده‌اید؟
آلبالو و انار چیده‌اید؟
کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟
آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست.
این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،‌ برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید،
اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.
قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های دیجیتال به ‌جایشان صبح خوانی کنند.
آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً،
که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.
من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغدغه‌زنده بودن مان.
قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.
قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم.
قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم.
قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.
قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم...
چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم،
اما همین قدر می‌دانم که این ‌همه قرار نبوده ای که برخلافشان اتفاق افتاده،
همگی مان را آشفته‌ و سردرگم کرده...
آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم،
از هیچ چیز راضی نیستیم،

اما سر در نمی‌آوریم چرا




نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 20 مهر 1391 :: نویسنده : فرشته
اینو واسه کسایی نوشتم  که خیلی ادعای بودن می کنن اما هیچ وقت نیستن....... حتی یه سر هم نمی زنن حالتم نمی پرسن....




آدمایی هستن که...
 
هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ می گن خوبم..
وقتی می بینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا می گرده,
راهشون رو کج می کنن از یه طرف دیگه می رن که اون نپره...
اگه یخ ام بزنن, دستتو ول نمی کنن بزارن تو جیبشون...
آدمایی که از بغل کردن بیشتر آرامش می گیرن تا از چیز دیگه
همونایین که براتون حاضرن هرکاری بکنن
اینا فرشتن...
 
تو رو خدا اگه باهاشون می رید تو رابطه , اذیتشون نکنین...
تنهاشون نزارین , داغون می شن !!!
همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند
 
مثل آن راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی.
 
... آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو بر نمی‌گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.
 
آدم‌هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.
 
دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند،... مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.
 
آدم‌هایی که از سر چهار راه، نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.
 
آدم‌های پیامک‌های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم‌های پیامک‌های پُر مهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.
 
آدم‌هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد از هر یادداشت غمگین، خط‌هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.
 
آدم‌هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.
 
آدم‌هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.
 
همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن
 
مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه‌ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشت‌هاش به دست‌هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه
 وقتی از کنارشون رد میشی بوی عطرشون تو هوا مونده
وقتی باهاشون دست میدی دستت بوی عطرشونو گرفته
وقتی بارون میاد دستاشون رو به آسمونه
 
وقتی بهشون زنگ میزنی حتی وقتی که تازه خوابیدن با خوشرویی جواب میدنو میگن خوب شد زنگ زدی باید بلند میشدم
 
وقتی یه بچه میبینن سرشار از شورو شوق میشن و باهاش شروع به  بازی میکنن
تو حموم آواز میخونن
آره همین ها هستند که هم دنیا رو زیبا میکنن هم زندگی رو لذت بخش تر
دم همشون گرمه گرم




نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه 17 مهر 1391 :: نویسنده : فرشته
 گهگاهی میام اینجا چیزی می نویسم  شاید از روی دلتنگی.......

 این روزها حال و هوای عجیبی دارم یه جور دگرگونی

هم برام دوست داشتنی هم عجیب .....فکر کنم  خیلی دلتنگم که دارم زیاد میام اینجا....

   تا حالا به تنها بودن خودتون فکر کردین
؟؟

چقدر مایل هستین که اونو باکسی تقسیم کنید   ؟؟ من که حاضر نیستم ...........؟

دوست ندارم حتی اونو با کسی تقسیم کنم ..




نوع مطلب :
برچسب ها :
ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت.

 از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی و می‌بلعی لذت ببری، بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می‌کنی تا معده‌اش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند که اگر می‌توانست چیزی بگوید، حداقلش یک "آخیش!" یا "به به!" بود. حالا من ایستاده‌ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم.
نوبتم که می‌شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را می‌گیرد و بدون آن که قبضی دستم بدهد می‌رود سراغ نفر بعدی.می‌ایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده‌اند نگاه می‌کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده‌اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می‌برند. آقای فروشندهء خندان صدایم می‌کنم و غذایم را می‌دهد، بدون آن که حرفی از پول بزند.
با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می‌خورم. انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل پروژه‌های این مملکت از خواب بیدار و بعدش به اغما می‌روند.

می‌روم روبروی آقای فروشندهء خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه اضافاتی که خورده‌ام را به خاطر سپرده است. می‌شود ٧٢٠٠ تومان.
یک ١٠ هزار تومانی می‌دهم و منتظر باقی پولم می‌شوم.
٣٠٠٠ هزار تومان بر می‌گرداند. می‌گویم ٢٠٠ تومانی ندارم.
می‌گوید اندازهء ٢٠٠ تومان لبخند بزن! خنده‌ام می‌گیرد.

خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: "این که بیشتر شد... حالا من 
١٠٠ به شما بدهکارم!"
تشکر و خداحافظی می‌کنم و موقع رفتن با او دست می‌دهم.
انگار هنوز هم از این آدم‌ها پیدا می‌شوند، آدم‌هایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ارزشمند است.
 لبخند زنان دستانم را می‌کنم توی جیبم و آهسته به سمت شرکت بر می‌گردم و توی راه بازگشت آرام زیر لب می‌گویم: "آخیش! به به!"




نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 14 مهر 1391 :: نویسنده : فرشته




z7142_1054840767.jpg





بازم یه فصل دیگه رسید .........پاییز

 به نظرتون دلگیره؟ .....

بچه که بودیم یه جورایی اول مهر هم ذوق رفتن به مدرسه رو داشتیم هم ناراحتی به پایان

 رسیدن تعطیلات رو ....

دلم برای کودکیم تنگ شده .....چه ساده بودیم .......

با یه کیف رنگی انگار دنیا رو داشتیم؟ زود قانع می شدیم؟

ولی حالا چی شده که با داشتن همه چیز بازم طمع داریم؟ قانع نیستیم    

دوست ندارم به دوران بچگیم برگردم اما همون سادگی رو میخوام همون یکر نگی.... دلم برای

همه اونا تنگ شده .....

ای کاش بازم شوق زندگی تومون سرشار بود بازم با دیدن بعضی ادما و با رفتن به بعضی از جاها شور و

شوق اون موقع ها رو داشتیم......

ای کاش ذوق کردنامون واقعی بود  نه از روی اجبار ........




نوع مطلب :
برچسب ها :
 

می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم.

من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم.


من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم.


چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است


و تو هم به یاد داشته باش:


من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام.

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.

تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم.

چرا که ما هر دو انسانیم.

این جهان مملو از انسان‌هاست.

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم.

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند.

حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند.

دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم.

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى.

من قابل ستایشم، و تو هم.

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آن‌هایى را که هر روز می‌بینى و با آنها مراوده می‌کنى

همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت

اما همگى جایزالخطا

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى و یادت باشد که این ها رموز بهتر زیستن هستند ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 31 مرداد 1391 :: نویسنده : فرشته
روزی لویی شانزدهم در محوطه ی کاخ خود مشغول قدم زدن بود  که  سربازی راکنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید ؛از او پرسید تو برای چی اینجا   قدم میزنی و از چی نگهبانی میدی؟سرباز دستپاچه جواب داد قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!
لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا این جاست؟ افسر گفت قربان افسر قبلی نقشه ی قرار گرفتن سربازها سر پستها را به من داده من هم به همان روال کار را ادامه دادم! مادر لویی او را صدازد وگفت من علت را میدانم،زمانی که تو 3سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز 41 سال میگذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم میزند!
فلسفه ی عمل تمام شده ولی عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد!

این داستان کوتاه رو یه دو
ست خوب و قدیمی به ایمیلم فرستاد......مرسی




نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 25 تیر 1391 :: نویسنده : فرشته

خیلی از آدمها آرزوهای عجیب و غریب دارند، بعضی از آنها به برخی از آرزوها می رسند و برخی دیگر حسرت آنرا تا آخر عمر در دل دارند، در دل آرزو می کنند شاید بالاخره برسد روزی که ثروتمند بشوم ... یا ای کاش می شد فلان خونه یا ماشین را می خریدم
اما هیچ کدام از آنها نمی خواهند بپذیرند که دوست داشتن واقعی هر آنچه آنها می خواهند، می تواند همان دست یافتن به آن آرزو و امید باشد.

و چقدر خوب می شد همه با تمام وجود می گفتند ...


دوست دارم با آدمهای خوب دوست باشم
دوست دارم روی هر چیزی که خوبه اسم خوب بگذارم
دوست دارم از راه های خوب به جاهای خوب برسم
دوست دارم مسیرهای خوب را برای شروع انتخاب کنم
دوست دارم با انتخاب خوب به آرامش برسم
دوست دارم با تصمیمات خوب موفقیت های خوب بدست آورم
دوست دارم به آدمهای خوب کمک کنم
دوست دارم اگر روزی نیاز به کمک داشتم فقط از آدمهای خوب درخواست کمک کنم
دوست دارم همیشه در هر کجا که هستم خوب زندگی کنم
دوست دارم به مکان های خوب و دیدنی سفر کنم
دوست دارم به طرف هر چه که خوبه مجذوب بشوم
دوست دارم اشیاء خوب را خریداری کنم
دوست دارم همه خوبیها برای آدمهای خوب باشه
دوست دارم خوب احساس کنم و احساس خوبی داشته باشم
دوست دارم خوابهای خوب و رؤیاهای حقیقی ببینم
دوست دارم خوب و با احساس برقصم
دوست دارم چشمهام فقط خوبی ها را ببیند
دوست دارم خوبی ها بر زشتی ها غلبه کنند
دوست دارم همه آدم های بدبین، خوشبین بشوند
دوست دارم زمین پر بشه از خوبی ها
دوست دارم آدمها همدیگر را خوب و مهربان صدا کنند
دوست دارم همه آدمها نامهای خوب داشته باشند
دوست دارم عطرهای خوب را استشمام کنم
دوست دارم موسیقی های خوب گوش کنم
دوست دارم آهنگ های زیبا بنوازم
دوست دارم توی دنیا فقط خبرهای خوب باشه
دوست دارم حرفهای خوب بزنم
دوست دارم برای همه اتفاقهای خوب بیفته
دوست دارم فردی خوب برای همسری خوب باشم
دوست دارم فرزندی خوب برای مادرم باشم
دوست دارم همه به هم حرفهای خوب و قشنگ بزنند
دوست دارم صبح ها خوب و سرحال از خواب بیدار بشم
دوست دارم روح و جسم خوبی داشته باشم
دوست دارم همه دوستهای خوبی برای هم باشند
دوست دارم همه با هم خوب و با احترام برخورد کنند
دوست دارم آدمها در لحظات سخت و تنهایی به یاد هم باشند
دوست دارم همه کارهایم را با یاد خدا آغاز کنم
دوست دارم تجربه های خوب را بیاموزم
دوست دارم برای همه دعاهای خوب کنم
دوست دارم همه آدمها به آرزوهای خوبشون برسند
دوست دارم تقویم زندگی همه ما سرشار از جشن و شادی بشه
دوست دارم هر شب ستاره ها را تماشا کنم
دوست دارم درخشش نور خورشید را هر روز نظاره کنم
دوست دارم وقتی برف میاد آدم برفی بسازم
دوست دارم زیر بارون خیس بشم و آواز بخونم
دوست دارم همیشه خوب و پاک زندگی کنم
دوست دارم با صدای بلند از خدا تشکر کنم
دوست دارم از شمای دوست بخاطر اینکه اینهمه خوبی تشکر کنم
راستی؛ تا حالا فکر کردید که چه چیزهایی را واقعاً دوست دارید ؟....




نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه 12 فروردین 1391 :: نویسنده : فرشته




ای کاش که هر لحظه بهاری باشی

هر روز پر از امیدواری باشی

هر ۳۶۵ روز امسال

سرگرم شمردن هزاری باشی !






نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 27 دی 1390 :: نویسنده : فرشته


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.
به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.
به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.
به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.
من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.
به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.
قدر لحظات خود را بدانید.
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛
و
"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.
لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن ...!




نوع مطلب :
برچسب ها :

فرزند عزیزم:

آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی


اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم

 لباسهایم را بپوشم
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است

صبور باش و درکم کن


یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند

 بار لباسهایت عوض کنم


برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را

برایت تعریف کنم...


وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن


وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم

با تمسخر به من ننگر


وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،

فرصت بده و عصبانی نشو

 
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه

 که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....


زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی

نشو..روزی خود میفهمی


از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو


یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم


کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم


فرزند دلبندم،دوستت دارم..............




نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 8 مهر 1390 :: نویسنده : فرشته

شبی در نهان خانه ی دل غرق بود...بر یار نامه ای می نوشت.میزبان بود و او میهمان دلش.

نوای تار ، روحش را پرواز  و دلش را شستشو می داد.

حزنی زیبا  و پرواز گونه بر قلبش می نشاند که با حزن مسائل روزگار تفاوتی عجیب داشت.

ثانیه ها و زمان بی ختیار بر او می گذشتند.

کودکی دقایقی طولانی در میزبانی اش حضور داشت و نمی دانست این نوا چگونه بر دل زیبایش غنج می اندازد و

قلبش فشرده می شود.

-دو چشم در این خلوتگه حضور داشت و می دید و می شنید-

کودک آرام و با چشمانی خیس گفت : "آجی می شه این آهنگ رو ببندی؟"

رها کرد سفره اش را و بر رختخواب کودک  خیز برد.

آجی:چته عزیز دلم؟آهنگ ناراحتت کرده؟

کودک: آره ،دلم یه جوریه‌ (واشکهایش جاری)

آجی : (دستی بر مو های نرم و لطیفش می کشد) به من بگو عزیزم، دلت رو سبک کن ، یکی دیگه

هم اینجاست آرزوهات رو می شنوه . اونها رو به دستهای کوچیک اما دل بزرگت هدیه می کنه. بگو عزیزکم....

کودک: آجی اگه  یه روز ....

(آواری به عظمت یک کوه و بغضی به اندازه ی آسمان ها بر وجود آجی  نشست ، اما کودک  از چشم هایش نباید

 اشکی ببیند...خود را از درون استوار کردو اندیشید خدایا چرا  کودکت کودکی نمی کند؟

با این سن کم عاشق است و دغدغه های فکری اش ...

می دانی بقیه اش را...نمی گویم...بار ها و بارها....)

آجی: عزیزکم نباید به این چیز ها فکر کنی ، مطمئن باش که تا وقتی بزرگ بشی، تا همیشه ی همیشه

حتی وقتی تو خودت بابا بشی... مامان و بابا همیشه هستن...مطمئن باش.

تازه کافیه که تو از خدا بخوایی..

(و در دل اندیشید انسان عاشق همیشه نگران از دست دادن معشوق است و می دانست که تا  چه حد

 این کودک عاشق مادر)

آجی: کافیه همیشه به این فکر کنی که کنار خانواده ات هستی ، همه خوب و خوش و سلامت هستن

مرغ آرزو می یاد و آرزوت رو می گیره و می بره.

(و در دل خدا را سوگند داد که آرزوی خودش و کودک را با خود ببرد و در آسمانها حک کند تا فرشتگان هر روز آن را بخوانند)

کودک: آجی دلم سبک شد......





نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه 4 مهر 1390 :: نویسنده : فرشته


زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند
.
یکى
از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد
.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت
»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد
.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت
»
نوبت به داماد آخرى رسید
.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت
.
امّا داماد از جایش تکان نخورد
.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم
.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد
.
فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت
»





نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه 31 مرداد 1390 :: نویسنده : فرشته
امید وارم هر کس دعای داره هر کس مریضی داره تو ی این ماه
حاجت و شفا ی مریض شو بگیره خلاصه اینکه هر کسی هر چی از
خداوند می خواد بگیره

فکر کنم اگه از ته قلبت از خدا بخوای حتما ازش بگیری پس دستاتو
ببر بالا و از ته قلبت بخواه

خدایا من و به خاطر تمام گناه هام ببخش من بنده خطا کار توام
 من رو از درگاهت نرون میدونی اگه این کار و بکنی بازم میام
................. و هزاران حرف ناگفته که تو دلم هست خودت میدونی  و........ فقط بخشش




نوع مطلب :
برچسب ها :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 

كد موسیقی برای وبلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic